سيد محمد باقر برقعى

199

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بيا به خاك قيامت ، بريم سوز عطش * در اين كوير بلا ، روح آفتاب را كشتند كدام فاجعه ، زين سخت‌تر كه در محراب * خداى اسب و سليح و ركاب را كشتند ز بام حادثه فرياد مىزند جبريل * كه آبروى زمين بو تراب را كشتند مكاشفه ابا عبد اللّه الحسين در شب عاشورا آن شب حسين بود و بيابان و ماهتاب * بغض فرات و گريهء موج از گلوى آب با خود به جلوه بود و چو ناهيد مىشكفت * از خوشهء تبسّم او ، گوهر خوشاب در خيمه‌هاى او ، همه در خود به جستجو * هركس درون خويش به كنكاش و فتح باب لبهاى چاك‌خورده و چشمان بىفروغ * در انتظار خيزش توفان اضطراب يك‌سوى كودكان حرم با تب عطش * در آرزوى خندهء باران به دشت خواب سوى دگر فتاده جگر تفته ناشكيب * گل نغمه‌اى عطش‌زده در دامن رباب آن‌سو سوار جنگل و شمشير و نيزه بود * حِرّ اى گرگ و روبه‌رو كفتار در سراب قومى كه خوانده بود به مهمانىاش ، نداشت * اينجا كنون ز ريختن خونش اجتناب مىديد عنكبوت فسادآفرين ظلم * هر سو تنيده دام زراندوده از لعاب مىديد ظلمت خفقان موج مىزند * اهريمن است در همه جا مالك الرقاب فرزند آن شرير كه قرآن به نيزه كرد * امروز نيز تيغ كشيده است بر كتاب مىديد وَجد و حال عزيزان خويش را * مست و دريده جامه و ژوليده و خراب مىديد شاهدان سراپردهء الست * چون مى به جوشش آمده‌اند و به التهاب ياران او ، ز سر خوشى عشق و فيض شوق * مستانه گرم زمزمه ، بىمنت شراب اين ، بىقرار ، تا سر خود را كند به نى * آن ، بىشكيب ، تا كه در آتش شود كباب مىديد كهكشان‌شكنانش پشت زين * رخشان به چرخ بال كشيدند چون شهاب مىديد سرو و سوسن و نسرين و ارغوان * در خون نشسته‌اند بر آن آتش مذاب چون سرو ناز ، اكبر و عبّاس در خرام * گفتى پيمبر آمده ، همدوش بو تراب هى ديد در شهود كه فردا ز داغشان * خون مىچكد ز ديدهء گريان آفتاب